معلم شهید حسن آندی
سرمای شدید اسفندماه 1333 همهجا را فراگرفته. مدت زیادی تا سال نو باقی نمانده بود. در شهر مقدس قم و در همسایگی حرم حضرت معصومه(س) کودکی پا به عرصه هستی نهاد. لبخندش، سردی هوا را به گرمی مبدل کرده بود؛ به پاس قدوم مبارکش، او را حسن نامیدیم.
حسن، شیرینی لحظات ناب کودکیش را در قم گذراند. پدر، کارگر سادهای بود که با زحمت فراوان، مخارج زندگی را تأمین میکرد. پنج ساله بود که به خمین آمدیم. از سرزمینی مقدس، قدم در زادگاه بزرگمردی چون خمینی کبیر(ره) نهاد. وی از هوشی سرشار برخوردار بود. از وقتی که خودش را شناخت نسبت به مسائل دینی حساس بود. در جلسات روضهخوانی ائمه معصومین(ع) شرکت میکرد و هر روز بیشتر با اسلام و انقلاب و امام خمینی(ره) آشنا میگشت. شخصیتش تحت تأثیر فضای خانواده شکل میگرفت. چنانکه در اوان نوجوانی با مشاهده دستان تاول زده و پینه بسته پدر، درد او را حس کرده و تعطیلات تابستان را به همراه برادرش به کارگری میرفت تا کمک خرج خانواده باشد و التیام بخش دستان پدر عزیزش؛ چه زیبا بود آن هنگاهی که با لبخند به نگاه کودکانه خواهران پاسخ میداد و با دادن شکلاتی به آنها، خوشحالشان مینمود و به آرامی درآمد روزانهاش را در دستان مهربان مادر میگذاشت و میگفت: «مادرم، این هم درآمد امروز، خدا برکت بده؛ انشاءالله...»
حسن درس ایمان و دلدادگی را در کوچههای عاشقی و کلاسهای معرفت پیرمرادش حضرت امام خمینی(ره) آموخته و چنین رشید شده بود؛ در آن هنگام که بحث درباره انقلاب اوج گرفت و خمینی عزیز، عاشقان حسین(ع) را به قیامی عاشورایی فراخواند، جوانی پرجنب و جوش و پرتحرک دردبیرستان «شهید رجایی فعلی» بود که حوادث انقلاب، تحولی شگرف در وجودش ایجاد کرده بود.
سال1354 با قبولی در دانشسرای تربیت معلم شهر ری در رشته زبان انگلیسی به آموزش و پرورش پیوسته و کسوت معلمی را برگزید و در همین مرکز با تشکیل انجمنهای مختلف و برنامههایی از قبیل کوهنوردی در سازماندهی فعالیتهای دانشجویی نقش مؤثری ایفا میکرد. بدین سبب بود که مرتب به تهران میرفت و در راهپیمائیها هم حاضر میشد. بعد از جمعه خونین 17شهریور 1357، 3روز از او خبری نداشتیم. هر جا که به دنبالش گشتیم او را پیدا نکردیم، بعد از آن مطلع شدیم که در بهشت زهرا به دفن شهدا کمک میکرده است.
پس از پیروزی انقلاب و با دستور امام خمینی(ره) مبنی بر تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، هسته اولیه سپاه را در خمین با کمک دوستان تشکیل دادند و خود نیز به عضویت سپاه درآمد. همزمان در آموزش و پرورش نیز فعالیت مینمود. حسن، هر روز صبح از پایگاه سپاه، با کفشهای لاستیکی، بدون جوراب و با لباسهایی ساده، پیاده به روستای ریحان برای تدریس میرفت. وقتی دوستانش از او میپرسیدند که چرا جوراب نمیپوشی؟! در جواب میگفت: «اکثر دانشآموزانم جوراب ندارند، میخواهم که من هم مثل آنها باشم و چیزی از آنان بیشتر نداشته باشم.»
حسن، مربی آموزش نظامی در سپاه بود. درست با همان پوشش در سپاه هم حاضر میشد؛ آن زمان زمستان سردی بود و میبایست گروهی به جبهه اعزام میشدند، همه را برای آموزش نظامی به کوه بوجه هدایت نمود. همه از پوشش مناسب زمستان برخوردار بودند ولی باز هم سردشان بود؛ اما حسن با همان لباسها و بدون جوراب در برف، با استقامت وصف ناپذیری، گروه را همراهی میکرد. یکی از دوستانش، گفته بود: «چقدر هوا سرد است.» چند لحظه بعد، حسن کنارش آمد و به او گفت: «برادر، اینها که چیزی نیست باید برای سختیهای بعدی، خودت را بسازی.» گونههایش سرخ شده و حرارتی، تمام وجودش را دربرگرفته بود. چنانکه هر کس او را میدید مشتاقش میشد.
مدرسه و کلاس درس برای حسن، زمزمه محبت و عشق بود و میدان رزمش، درس استقامت و دلدادگی. او گاهی قرض محرومان را میپرداخت و وقتی از او آدرس و نامش را میپرسیدند چون نمیخواست شناخته شود میگفت: «سپاه پاسداران، عبدالله.»
حسن به دانشآموزان مدرسه راهنمایی آیتالله کاشانی خمین و تمام دانشآموزان مدارس ایران علاقمند بود و سعی بر آشنا کردن آنها با اسلام و انقلاب داشت تا جایی که ده روز قبل از عروج خونینش در سینه خاکریز جاده اهواز خرمشهر سفارشاتش را اینچنین مینگارد: «برادرانم، برادران مهربان دانشآموزم. به خدا قسم، همیشه دلم برای شما میتپد و همیشه دغدغهی شما را دارم، که شکارچیان افکار و اخلاق، شما را طعمهی شکار خود قرار ندهند. برادرانم، نکند در دام این شکارچیان قرار گیرید. هر دامی که برای شما نهادهاند، دام را بشناسید و بر قلب شکارچی تیر خلاص بزنید. دوستان، درس خود را خوب بخوانید.
شما باید مملکت را به خودکفایی سیاسی، اقتصادی، نظامی و فرهنگی برسانید. بر اسلام و ولایت فقیه تکیه کنید تا از چنگال گرگها در امان باشید.»[1]
حسن برای تقویت شورای فرماندهی سپاه زنجان به آن شهر اعزام شد، دوبار برای عزیمت به جبهه آبادان در سال1360 به همراه برادرش عباس مأموریت پیدا کرد. او از فضیلت جهاد فی سبیل الله بهرهها برده بود و هر بار که بر میگشت، میگفت: «از دیدن پدر و مادرانی که فرزندانشان در جبهه شهید شدهاند، خجالت میکشم.»
حسن به برادران سپاه میگفت: «سپاه نان دانی نیست. برادران سپاه! آگاه باشید که به خاطر مادیات وارد سپاه نشوید.» در جبهه ذوالفقاریه آبادان بود که از ناحیه دست مجروح شد و او را در بیمارستان بانک ملی تهران بستری نمودند با اینکه جراحاتش شدید بود، اصلاً به روی خود نمیآورد. فقط به فکر برگشت به جبهه بود یکی از دوستانش میگفت: «یکبار در مقر پشتیبانی او را دیدم، احساس کردم کمی ناراحت است. علت را جویا شدم. جواب نداد. فردای آن روز به گوشهای مرا فراخواند و گفت: پیراهنم را بالا بزن. این کار را انجام دادم. با تعجب دیدم که ترکش، کتفش را پاره کرده و خون آمده و خشک شده است.» این از خصوصیات حسن بود که دوست نداشت کسی از جراحتش مطلع باشد. برادرش عباس، هنگامیکه او، در بیمارستان بستری بود. به درجه رفیع شهادت رسید. حسن وقتی خبر را شنید با حسرت این بیت شعر را که همیشه بر لبش بود تکرار کرد:
همچون همه شهیـدان این است آرزویم
اندر ره خمـینــی، راه کمــال پویم
آه، ای خدای رحمـان حـال مرا بگردان
از هجر میگدازم، نزدیک کن وصالم
در دومین مرحله از عملیات بیت المقدس، زمانیکه حصارهای خونین شهر آزاده در حال شکستن بود در 22 اردیبهشت 1361 جسم و روح ناآرام حسن در نخلستانهای شلمچه با اصابت ترکش دشمن، در کنار دیدهبانهای نابینا، آرپیجیزنهای بیدست و سقای تشنه، آرام گرفته و به ملکوت اعلی پیوست. و در گلزار شهداء شهرستان خمین در کنار برادر و دیگر همرزمانش به خاک سپرده شد.
بر مزار شهید این شعر نوشته شده:
شهیدان طایر عرش آشیانند
شهیدان زیر گلزار جنانند
به باغستان گلرنگ شهادت
شهیدان لالههای بیخزانند